همّـت کنم مثنوی می شود
هر دَم و بــــاز دَم ِ یـــــار
* درسته یه روزایی از دنده ی سگی بیدار میشه ،در عبض ی روزایی از اون دنده ای بلند میشه ک دلم اب میشه :))
برچسب: نویسنده: پرهام حبیبی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 15:40
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
میگه بهش بگو ارومتر ، بهش گفتم حیوان یواشتر :))
برچسب: نویسنده: پرهام حبیبی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 15:40
سجاده نشین با وقاری بودم
بازیچه ی کودکان کوی ام کردی
*واقعا خسته م از این ادعاهای تو خاالی
مردم خبری نیست رهایم بکنید ...
برچسب: نویسنده: پرهام حبیبی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 15:40
رفتم تو حس و دارم میخونم ک اخه به چشمای نازت وابسته س دلم ...
میگه خودش کلن چشمه ها ، اونم نه چشم گنده فقط، آهویی با مژه ها بلند بعد دنبال چشای یکی دیگه س ، می بینی خدا نعمتو به کیا میده ک قدر نمیدونن ...
سرشونو تکون میدن و نوچ نوچ
روشون میشد یه خاک بر سرتم اضافه میکردن ته جمله شون :/
برچسب: نویسنده: پرهام حبیبی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 15:40
دراز کشیدیم رو تخت ، یه نور خیلی ضعیف از چراغ خواب روی صورتمونه ، چشماش بسته س ... موهاش ریخته تو صورتش
موهاشو میزنم کنار همونجور ک خوابه لبشو میبوسم ،چشماشو باز میکنه
میگم نگام کن ، نگام میکنه .... لبخند میزنم دماغمو بوس میکنه
بمون برام همیشه
برچسب: نویسنده: پرهام حبیبی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 15:40
آوارهی آن چشم سیاهت شدهام
بیچارهی آن طرز نگاهت شدهام
هربار مرا می نگری می میرم
از کوچهی ما می گذری ...
*میگه هرکی دوست خیالی داره دیونه س :/
برچسب: نویسنده: پرهام حبیبی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 15:40
مادربزرگ میگفت:
آدم بوی غذایی را بشنود
دلش بخواهد
و نداشته باشدش
نفسش میماند؛
مریض میشود...
.
دیروز کنار پنجره
بوی عطرت میآمد...
*خسته م ، از همه ...
برچسب: نویسنده: پرهام حبیبی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 15:40
همیشه آرزوکردم شبیه آرزوش باشم ...
سیگار میکشه ،نور کمی رو صورتشه ، دود میره توی یکی از چشماش .... غش و ضعف :|
داشت بازی ترسناکمیکرد خونه تاریک از پشت رفتم پشت سرش و پخ کردم :)) رید تو شلوارش بچه م :))
برچسب: نویسنده: پرهام حبیبی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 15:40
وای اگر کار من و عشق به یلدا بکشد ....
برچسب: نویسنده: پرهام حبیبی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 15:40